محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
224
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
خداى ايشان را بيامرزاد كه سر بستردند ، گفتا يا رسول الله ، و المقصّرين . گفتند و ايشان نيز كه نستردند . پيغمبر همچنان بگفت كه نخست گفته بود ، و ديگر بار بگفتند . پيغمبر نيز همچنان بگفت تا سه بار ، و گفتند چهارم بار . پيغمبر گفتا * ( و المقصّرين ، ) * و ايشان را بيامرزاد كه نستردند . گفتند يا رسول الله ، چرا ايشان را چنان گفتى ، و ايشان را كه نستردند چنين . پيغمبر گفتا زيرا كه ايشان هيچ شك نكردند و دلشان بيقين بود . پس چون پيغمبر عليه السّلام به مدينه باز آمد مردى از مكّه از قريش بگريخت و به مدينه آمد و مسلمان شد ، و نام آن مرد بو بصير بود . مكيّان كس فرستادند و پيغمبر را عليه السّلام بگفتند ميان ما و تو عهد است كه هر كه از ما سوى تو آيد به ما بازدهى . پيغمبر بو بصير را بخواند و گفت : ميان ما و قريش عهد است كه هر كه از ايشان اينجا آيد او را بديشان باز فرستيم ، و ما عهد نشكنيم ، باز مكّه شو . و بو بصير را به مكّه باز فرستاد با دو تن از مكّيان كه پيش پيغمبر آمده بودند به رسولى . چون از مدينه برفتند ، بو بصير يكى را از آن دو تن گفت : اين شمشير تو باز نماى تا ببينم . آن مرد شمشير به دو داد . چون بو بصير شمشير بستد ، بر سر او زد و سرش بيفگند . آهنگ ديگرى كرد ، او بگريخت و به نزديك پيغمبر باز آمد به گله . و بو بصير همچنين باز آمد . پيغمبر او را گفت : چرا چنين كردى ؟ بو بصير گفتا : يا رسول الله ، من از حدّ تو بشده بودم . ترا از آن چه ، و الله كه اگر ايشان ده تن بودندى مرا به مكّه باز نتوانستى بردن . پيغمبر عليه السّلام گفت : اى دريغا اگر مرا ياران چون تو بودندى . بو بصير گفت : يا رسول الله ، من ترا ياران آرم كه همچون من باشند كه به مكّه مسلمان شده اند . پس بو بصير برخاست . و بر لب دريا دهى بود آن را عيص خواندندى و بر رهگذر كاروان مكّه بود . آنجا شد و هر كه به مكّه مسلمان شدندى به نزديك بو بصير شدندى . و بسيار مردم گرد آمدند بر بو بصير مقدار پانصد مرد ، و كاروانهاى مكّيان همى زدند . تا مكّيان سوى پيغمبر كس فرستادند كه بو بصير را باز مدينه خوان كه ما را شايد ، و ما آن مردمان را كه با اويند همه را زنهار داديم . پيغمبر كس فرستاد و بو بصير را و آن مردمان كه با او بودند باز خواند . و اين اندر